این جهان بحر موج خیز و در آن


زندگی زورقی است بشکسته

ناخدایش ز دست داده عنان


بادبانش به تار جان بسته

بر سرش پرچم سیاه و سپید
بادها می وزند سرکش و تند
موج ها می رسند مست و مهیب
گه زمین سای و گه فلک پیمای
مد و جزرش ز بس فراز و نشیب
داشت رنگی اگر حیات، پرید
غم توفان و بیم حادثه نیست
که دلم را نموده یأس اندود
تا در اندیشهٔ نجات تپید
دید در پیچ و تاب موج نبود
پر کاهی ز ساحل امید
تا نجات ابد نصیب شود
جز غم تن؛ به فکر جان که بود؟!
هیچ گه؛ ره به ساحلی نبرد
رای کشتی نشستگان؛ که بود:
تیره تر از روان دیو پلید
هر کسی در پی بقای خود است
هر کسی بهر نفع خویش به کار
نبرد زورق شکستهٔ ما
با چنین همرهان رهی به کنار
باید آخر به موج مرگ تپید!
کابل، ١٣٣٦